قهرمان ميرزا عين السلطنه
53
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
روانه شديم . يك جغد اجل برگشته در بالاى سنگى نشسته بود . به تير اول زدم . در دم حيدره سه كلاغ در سه درخت نشسته بود يكى را در سر درخت زدم . يكى ديگر آمد از سر من بگذرد زدم ، زخمى شد نيفتاد . هيچ كبك درنيامد . آقا داداشم يك روباه از جلو ايشان درآمد تازى ، قرقوش و واشه عقب كرده گم كردند . آنجائى كه آقا داداشم يك سبز قبا زده بودند نشان دادند . چيزى شكار نشد . رسيديم به امامزاده ناهار را خورديم . بعد از ناهار يك قدرى گردش كرديم چايى را خورديم . سه ساعت به غروب مانده سوار شديم از درهء بلال رفتيم . يك كبك شاهزاده جانم زدند . بسيار خوب زدند . از آنجا دو كبك بلند شد آمد جلوى من نشست . من دو تير انداختم نخورد . آقا داداشم يك كلاغ زدند . شاهزاده جانم من را صدا كردند . وقتى رسيدم ديدم يك خرگوش خوابيده من تير را خالى كردم نخورد . بلند شد شاهزاده جانم زدند . در دم سورلان يك كبوتر در بالاى درخت نشسته بود تير اول زدم . تولوى خان چهار گنجشك با يك سار زدند . غروب وارد شهر شديم . يوم پنجشنبه 19 شهر محرم الحرام - صبح حمام رفتم . هوا خيلى سرد بود سوار نشديم . انشاء الله روز شنبه نواب عليه عاليه تشريف مىبردند . من و آقا داداشم تا نشر بدرقه مىرويم . انشاء الله يك شكار خوبى ميكنيم . زياده و السلام . صبح شنبه 20 - زود از خواب بيدار شدم . چهار ساعت از دسته گذشته سوار اسب گلگون شدم . به طرف نشر روانه شديم . راه را بلد نبوديم . از بيراهه مىرويم . در ينگى كهريز ناهار را خورديم . يك خرگوش تازيها گرفتند و يكى آقا داداشم زدند . خيلى راه آمديم چيزى شكار نشد . بسيار خسته شديم . هرجا رسيديم پرسيديم گفتند يك فرسنگ مانده . جاى ديگر ميگفتند دو فرسنگ مانده . دو ساعت از شب گذشته وارد شديم . خيلى خسته شده بوديم . شام را خورديم . يكشنبه - صبح زود بيدار شدم به طرف كردخور روانه شديم . خيال داشتند كه خانم جانم به ديرآباد بروند . حسن آقا باروبنه را برگرداند . امروز هم چيزى شكار نشد . پنج به غروب مانده وارد كردخور شديم . امروز راه كم بود . خيلى خوش گذشت . دوشنبه 22 شهر محرم الحرام - صبح زود بيدار شدم . خانم جانم را راه انداختيم . بعد از نيم ساعت سوار شديم تا رسيديم به كوه پياده شديم . در توى كومهها نشستيم . من ، يونس ميرزا ، آقابك ، يك نفر بلد در توى يك كومه ؛ حسن آقا ، پسرش يك كومه . آقا داداشم ، طاهر خان ، ذبيح الله ميرزا ، محمود آقا ، برادر حسن آقا در يك كومه . بعد از يك نيم ساعتى يك تير از بالاى يال رد شد . كسى نزد از دور بود . . . در كوه دهل و ساز ميزدند . داد و بيداد زيادى بود . هاى هاى آمد آمد گلدى گلدى مىآمد . يك نفر از آدمهاى حسن آقا آمد پيش ما گفت آنجا بدجائى است برويم بالا . من و او و يونس ميرزا رفتيم آن كومهء بالائى . آقابك ، يك نفر پياده در آن كومه نشسته بوديم يكبار صداى گلدى گلدى يوخارى دن گلدى ( آمد آمد از بالا آمد « * » ) ، هاى هاى زيادى بلند شد . اين يك نفر كه پيش ما نشسته بود كلاههاى ما را برداشت . صدامان درنمىآمد . ميگفت شكار در ميرود . يك باز از آن بالا در توى سنگ درآمد . همه گوشهامان را دراز كرديم . از طرف
--> ( * ) عبارات داخل ( ) ترجمه از مسعود سالور .